که یار ما چنین کرد و چنان کرد / نمی شه همه اش را گفت که!

اینها  همان داستانهای برگزیده های جشنواره طنز مکتوب امسالند و اینکه خبری در فارس درج شده به این شرح:

جایزه نفر دوم جشنواره طنز مکتوب در بخش داستان باطل شد

خبرگزاری فارس: مدیر اجرایی دفتر طنز و دبیر سومین جشنواره سراسری طنز مکتوب، جایزه نفر دوم این جشنواره را در بخش داستان باطل اعلام کرد.

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر طنز، «ناصر فیض» گفت: به دلیل آنکه این داستان در نخستین جشنواره بین‌المللی طنز که در سال 1382 برگزار شده بود با نام پدیده‌آورنده دیگری شرکت کرده و جایزه دریافت کرده است، شایستگی دریافت این جایزه را ندارد.
جایزه نفر دوم داستان به علت حضور نداشتن صاحب اثر در مراسم اختتامیه سومین جشنواره سراسری طنز مکتوب، به وی اهدا نشده است.
«عباس حسین‌نژاد» پیش از این از سوی داوران سومین جشنواره سراسری طنز مکتوب، به عنوان رتبه سوم رشته داستان معرفی شده بود که در پی ابطال جایزه رتبه دوم، وی عنوان رتبه دوم جشنواره را از آن خود کرد.

----

پ.ن:

 ظاهرن بخش داستان جشنواره طنز هر سال حادثه می آفریند مثل پارسال!

پ.ن.تکمیلی!

ناصر فیض مدیر دفتر طنز الان که ساعت ١:٣٠ روز ٢٣ آذر ماه است  زنگ زد و گلایه کرد که چرا بدون اینکه بدانی نوشته ای که دوم شدی و البته من هم توضیح دادم که من این را ننوشته ام و فقط از خبرگزاری فارس نقل قول کرده ام!

و اینکه یک کارمند حوزه هنری در یکی از استانها که نمی گویم در جنوب کشور است و اولش ب است همان کسی است که داستان دیگری را جای داستان خودش جا زده و فرستاده است یعنی داستان آقای روح الله پورعمرانی ممقانی ر!

و فردا که روز یکشنبه است و ٢۴ آذر ماه است در شب شعر طنز در حلقه رندان است و همینجا از همه دعوت می شود که بیایید قرار است از آقا روح الله هم تقدیر شود و جایزه اش را بدهند.

پایان ِپ.ن.تکمیلی / روز ٢٣ آذر / بعد از ظهر!

داستانها:

یک داستان تاریخی

 

منیژه با گریه به سر چاه رسید.

سرش را تا ناف توی تاریکی چاه کرد و خسته فریاد زد: بیییژن! بیییژن!

و دلو را به درون چاه انداخت!

دلو  ِ سنگین که به روشنایی دهانه چاه رسید، منیژه ذوق زده فریاد زد: یووووووسف!

*

بیژن ماه ها در چاه منتظر بود و منیژه و زلیخا با هم کنار آمده بودند!

 

یکی

 

خیلی جذب طبیعت شده بود. و کتاب‌های زیادی درباره طبیعت‌پرستی خوانده بود و تحت تاثیر همین کتاب‌ها دلش می‌خواست با درخت، گل و پرنده یکی شود.

چشم‌هایش را بسته بود و با دست‌های باز دور خودش می‌چرخید و در رویای یکی شدن با کوه، جنگل و درخت سیر می‌کرد و همین‌طور که می‌چرخید به وسط خیابان رسید.

*

با آسفالت یکی شده بود!

 

 

برق تیغه چاقو

 

نترسید با اینکه برق چاقو به چشمش خورد، نترسید و از جایش تکان نخورد.

 چون به پیرمرد اعتماد داشت.

پیرمرد به دست جلو رفت و چند لحظه بعد چاقو که با ولع تمام رگ‌هایی را برید.

*

شب که خواستگارها داشتند می‌رفتند چقدر از دست‌پخت عروس خانم تعریف می‌کردند و برادر کوچک عروس مرغش را می‌خواست.

 

 

او می‌خواست بگوید

 

لبانش می‌لرزید.

جمع شده بودند لبانش؛ غنچه.

چون آدم شوخی بود فکر کردی می‌خواهد سوت بزند.

لبانش غنچه شده بودند و می‌لرزیدند و تو فکر می‌کردی می‌خواهد سوت بزند و

او می‌خواست بگوید: دوستت دارم

 

 

عاشق

 

خیلی دوست داشت بنویسد.

عاشق نوشتن بود. اصلا برای همین خلق شده بود.

وقتی که عاشقانه می‌نوشت به خصوص وقتی به تعریف از چشم و لب و قد و قامت یار که می‌رسید، از جانش مایه می‌گذاشت وتلاش می‌کرد تمام آنچه در درون دارد بیرون بریزد.

و یک روز به خاطر همین کار سر از سطل آشغال درآورد...

هیچ کس از خودکاری که جوهرش پس بدهد خوشش نمی‌آید.

 

خط پایان

 

دیگر از زندگی سیر شده‌ام. از همه چیز بدم می‌آید.

 از همه چیزهایی که در اطرافم می‌بینم بدم می‌آید.

دو روز دیگر وارد 33 سالگی می‌شوم ولی دیگر هیچ امیدی به ادامه زندگی ندارم.

همه با چشم ترحم به من نگاه می‌کنند. انگار با چشم‌هایشان دارند به من می‌گویند که دوره شماها گذشته است.

 امروز دیگر تصمیم را گرفته‌ام و باید به این زندگی ننگین خاتمه بدهم.

 پیکان مدل ۵۴ در حالی این حرف‌ها را با خودش می‌گفت با یک کامیون تصادف کرد!

 

 


اولش

 

اصلا نمی‌توانستم تکان بخورم. حتی جای نفس کشیدن هم نبود. کم‌کم احساس کردم دارم به یک فضای باز هدایت می‌شوم و احساس یک آزادی عجیب کردم ولی چرا همه چیز سروته بود؟ این را از پشت پلک‌های بسته‌ام فهمیدم.

هر کاری کردم نتوانستم نفس بکشم. ناگهان دو سه ضربه محکم به پشتم وارد شد. بدجور دردم آمد. از زور درد زدم زیر گریه.

حالا می‌توانستم نفس بکشم، اما تا جند دقیقه گریه اجازه درست نفس کشیدن را به من نداد.

بعد صدای جیغ و داد پرستارها درآمد که مبارکه پسره!

 

سهراب

 

سهراب پیامک فرستاد:

«بابا جان! پس کی می آیی که تو را ببینم؟»

رستم پاسخ فرستاد:

«من هم دوست دارم تو را ببینم پسرم. فقط فردا را باید با پهلوان سرزمین توران کشتی بگیرم بعد!»

/ 40 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جیرجیرک

عاشق شده ای ای دل؟آن یار قرینت باد ای طالب بالایی ! بالات مبارک باد

عباسحسیننژاد

سلام مهدی موسوی! دوم نشده ام البته در ضمن روحم از آن ماجرا و دزدی بودن داستان خبر نداشت! بند از جای دیگری آب داده شده! حسن این مسابقه این بود که حداقل دیگر در مسابقات حوزه هنری شرکت نکنم به هیچ وجه، بهتراست دیگر!

ununoctium

خیلی وقته یادم می ره بیام در حلقه ی رندان!شایدم این حلقه واسه مردم عادی تنگ شده!برق تیغه ی چاقو اشکمو در آورد!!!

همراوی

سلام دوست عزیز ما شما را به لینکستانمان افزودیم در صورت تمایل شما نیز ما را لینک کنید در ضمن شماره چهارم همراوی نشریه تخصصی داستان منتشر شد منتظر دریافت نظراتتان هستیم

جیرجیرک

سلام. رسیدن به خیر . زیارت قبول کربلایی عباس حسین نژاد

زرین قلم

مجموعه «یوسف پیامبر» پول بیت المال را به هدر داد

محسن

سلام وبلاگت واقعا عاليه به منم سربزن بهترين کيلاگر دنيا با قابليت اتصال به سيستم قرباني بهترين سي دي هک در ايران کلاسهاي فوق العاده ويژوال بيسيک از مبتدي تا حرفه اي برنامه تبليغ در بلاگفا و 100 ها برنامه تووووپ ديگر همگي در www.m0rtalKombat.com www.MortalKombat.ir با قراردادن لينک باکس ما در وبلاگ خود و سپس ثبت لينک خود آمار وبلاگ خودتون رو 10 برابر کنيد www.Padash.Mihanblog.com

همراوی

با سه مطلبِ صفحه های سگی(طنز)،کارگاه داستان، نقد کتاب بازی آخر بانو نوشته بلقیس سلیمانی همراوی به روز شد نظر یادتون نره

سپهر

sghl وب باحالی داری[دست]

تاها

سلام خوبید ؟ میشه لبنکه منو " یک نفر تین به نام تاها " رو به این وبلاگ تغییر بدین ؟؟؟ آدرسمو عوض کردم www.sadwhisper.com